تغییر لوگوی جدید گوگل به مناسبت سالروز تولد فردی مرکوری خواننده گروه کوئین 2011

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 5th سپتامبر 2011

امروز دوشنبه 5 سپتامبر 2011 است یکی از هزاران رویدادی که در این روز رخ داده تولد فردی مرکوری (فرّخ بُلسارا) ترانه سرا و آواز خوان گجراتی هندالاصل بریتانیای گروه کویین بوده ، است.

و حالا گوگل به مناسبت 65 سالگی این خواننده مشهور  ( راک ) در این روز لوگوی خود را تغیر داد .لوگوی جدید گوگل که مشمول چند عکس ، دیسک ، نوشته گوگل و یک علامه play میباشد در صفحه نخست گوگل به جای لوگوی اصلی قرار گرفته است

view-source:http://www.google.com.af/logos/2011/mercury11-hp.jpg

“لوگوی اصلی بصورت gif و دایرکت است که دور دکمه وسط ذرات حرکت میکند”

بقیه را در ادامه مطلب مشاهده کنید! ممنون

ادامه مطلب …

چطور بهتر زندگی کنیم! مطلب گفتگوی جالب درباره زندگی خوب

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 4th سپتامبر 2011

پرسیدم….. ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

براي خواندن ادامه  داستان به ادامه مطلب برويد.

شعر بسیار زیبا و عرفانی از پروین اعتصامی ، گفت و گوی محتسب با مست

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 3rd سپتامبر 2011

شعر بسیار زیبا و عرفانی از پروین اعتصامی

مست و هشیار

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

کمی درد دل میکنم ….!

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 3rd سپتامبر 2011

اینجانب رسول عبیدی 19 ساله

من ساکن زمین هستم اصل نژادم از بهشت است من به اثر اشتباه جد اولم (آدم) و اراده فوق اراده ها خداوند بزرگ در زمین جاگیر شدم . من را بی آنکه خود بخواهم اینجا مسکن گزین کردند

خدایا،پریشانم

مرا بی آنکه خود بخواهم اسیر زندگی کردی

حالا هم شکایتی ندارم .

سن من یک روزه بود که متولد شدم در اوایل تمام چیز برایم گنگ بود اولین کسی را که شناختم مادر بود اولین کلمه ای که شنیدم “مه مه” بود اولین غذای را که خوردم شیر بود اینها از جمله سه چیز اولی است که من در این وادی گمنام که نامش را دنیا ماندند شناختم. بعد از گریه ها و دلتنگی های زیاد زمانی فهمیدم که با گریه اینجا چیزی کارساز نیست چاره ای جز ماندن ندارم در اینجا همه صبح بیدار میشدند سه وقت غذا میخوردند وقتی اینها را دیدم عزمم را جزم کردم که دیگر برای شناختن این دنیا و درو اطراف خود . زمانی چشم باز کردم که دیگر نه مه مه ای بود نه شیری ، حالا دیگر من هم صبح پا میشدم سه وقت غذا میخوردم و چشم به یک آینده روشن دوخته بودم “با دیگ نشینی سیاه شوی” . خوب نظر به سن خود من آدرس های مختلفی میشناختم مقصد های زیادی را بلد بودم اما در این بین آدرس مشخصی را یافته و انتخاب کرده بودم آدرسی ناخواسته بود که نه توان رفتن به آنرا داشتم نه توان ماندن در آنرا.

خوشبختانه یا بدبختانه آن آدرس را از من گرفتند نمدانم چطور اما با سن و عقلی که آنها داشتند خوب توانستند مرا دور بزنند من تا حالا هم در اینجا بیگانگی میکنم من حتی نتواستم خودم را بشناسم بعضی اوقات آنقدر در اینجا احساس ناشناسی دارم که فراموش میکنم من کی ام؟ بعضی ها مرا درد را  خوشی گفته میچسپانند بعضی ها هم  خوشی را درد گفته از من دور میکنند تا به این سن نمیدانم درد خوشی است یا خوشی درد؟…!    حالا همه میگویند بزرگ شدی میفهمی . خوب اگه بزرگ نشدم چی ؟ حالا بین این ایری ویری یک بدبختی دیگر هم است شاید نامش را شنیده باشید که میگن ازدواج.من خودم ناخواسته ام از زندگی سیرم ، شبها خوابم نمیبرد بیا یک نفر دیگر را هم پهلویت اضافه کن خودم کم بودم یکی دیگر هم آمد راست است که میگن:

موش نمیرفت به غار خود ، جارو داشت دنبال خود

خوب حکومت میشه گفت که دیکتاتوری است یک کار را اگه نخواهی مجبورت میکنن . یک حسی را در درونت ایجاد کردند که آنرا  شهوت نامیدند هر زمانی که بخواهی سرکشی کنی آنرا در وجودت زنده میکنند وقتی هم آنرا به هر نحوی خاموش کنی هم گناهکاری و هم سرکش پس مجبوری مخصوصا که در قرن 21 با پیشرفت تکنالوژی انسانهای شیطان صفت سعی در زنده کردن و روشن کردن این حس لعنتی (شهوت) میشونددخترانی زیبا با لباسی نامناسب میرقصد تا سعی کنی با اینها عادت کنی تا برایت عادی و کم جلوه باشد زندگی ات میرود به تباهی چی بگوییم. به گفته یکی از دوستان که گفت . دزد هم او صاحب قافله هم او .

خوب تو بیا شکم این و آن بنده های خدا را که در راه است سیر کن ممکن نیست جز توکل به خدای بزرگ که رازق است . بعضی وقت ها زمانی که در انترنت 10 مشکل دوران نوجوانی را میخوانم باز کمی دلم خنک میشود که باز جای شکر است من تنها نیستم ما همه ابتدا و انتهای یک رشته ایم

با این همه گرفتاری جای شکر است که ریسمان ما رها نیست . خدای داریم بزرگ ، رازق‌ ، رحیم .که اگر به مشکلی برخوردی فقط کافیست از ته ته ته دل دعا کنی درگاهی دارد بزرگ با دران رحمت که سراپا گناه هم دعایت را قبول میکند

حالا  چیزی نیست بعد از این همه گرفتاری میمیری شاید بگین راحت میشیم نه ! میمیریم و باید جواب 80 یا 100 سال زندگی را پس بدهیم دوستان عزیز پس راه را بیابید تا هم در این دنیا خوشبخت باشیم و هم در آن دنیا…!

نویسنده:رسول عبیدی 12/06/1390-03/08/2011

مصاحبه اختصاصی جالب با علیرضا شیرازی مدیر سرویس بلاگفا

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 3rd سپتامبر 2011

مصاحبه جالب با علیرضا شیرازی مدیر سرویس بلاگفا

داشتن دفترچه خاطرات از زمان های خیلی دور مرسوم بوده. آن موقع مردم خاطره ها، حرف ها و گاهی حتی افکارشان را در دفترچه ای می نوشتند و با دقت از آن مراقبت می کردند. حالا با رشد فناوری و گسترش دنیای دیجیتال خاطره نویسی و یادداشت های روزانه هم فرق کرده. حرف ها و اندیشه های آدم ها سر از دنیای دیجیتال درآورده و وبلاگ ها شده اند دفتر خاطره ها و حرف های ناگفته آدم ها. این روزها هرکسی از -هر صنف و گروهی که باشد  برای خودش وبلاگی دارد و در آن قلم می زند. بعضی ها یادداشت های روزانه و خاطره های تلخ و شیرینشان را می نویسند، بعضی ها هم از افکار و اندیشه هایشان می گویند. با افزایش گرایش مردم به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی حال دیگر وبلاگ های تخصصی هم وجود دارند که در آنها افراد متخصص پیرامون موضوعی خاص می نویسند. علیرضا شیرازی مدیر سرویس وبلاگ فارسی  BlogFa.com است. مصاحبه ای با او داشته ایم درباره وضعیت وبلاگ های فارسی و سابقه حضور BlogFa.com در این حوزه.

و در ادامه مطلب…..

ادامه مطلب …


Rasool Obaidy دارای حق کپی رایت می باشد .