Hacked By XwoLfTn

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 3rd آوریل 2012

Hacked By XwoLfTn

Long life for Tunisia 
long life to Palestine

./Exit

 

پرده بکارت ، زندان یا پرده محکومیت زنان ، داستانی دردناک و غم انگیز

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 28th سپتامبر 2011

با داستانی دردناک

با درود خدمت شما دوستان عزیز . چندی قبل من به خاطر مطلبی داخل یکی از وبلاگها رفتم اما در آخرین مطلب وبلاگ این مطلب را خواندم خیلی برایم جالب و بیشتر از آن دردناک و تاثیر گذار بود چیزیست که واقعیت دارد چه بسا که ما مرد هستیم باید اینرا قبول کنیم در اصل تمام جوامع گرفتار آن است.

دوستان مطلبی را که ما میخوانیم بی جهت و بی مقصد در مورد “پرده بکارت” زنان است میخواهم خلاصه بگویم منظور ما در اینجا این نیست که زنان را هم آزاد گذاشته و بگذاریم که هر کاری که نفس برایشان تحمیل میکند انجام دهند نه! هدف ما باز نگهداشت مردان از بی بند و باری است دقیق تر بگویم ساختن یک پرده بکارت برای بی بند و باری ها و آزادی های رسم و رسومات نا پسند برای مرد است همانطور پس همانطور که زن پاک و در بند پرده بکارت تا زمان ازدواج است مرد را هم پاک نگهداریم که هم فساد کم شده و هم کلمه اشرف مخلوقات و پاکی برای هر دو جنس معنی گردد1

پس من مطلبی را که خواندم برایتان بطور کامل قرار میدهم! تشکر.

سهیلا وحدتی : نوشته شما را در سایت وزین زندگی مطالعه کردم به تائید از نوشته شما وبخاطر یاداوری واقعیت های تلخ زندگی زنان چه در کشور افغانستان وچه در سایر کشور های جهانی بنا برتجاوز جنسی بر زنان تحمیل گردیده است باید بازگو بداریم تا حد اقلا توانسته باشیم رنج را که هم جنس های ما از تجاوز جنسی تا اخر عمر متحمل میشوند بگوش جامعه رسانیده باشیم واقعیتهای فروانی در تمام جوامع بشری از این ناحیه وجود دارد که خانم ها از افشای ان نسبت شرمساری فامیل در برابر جامعه در درون خود مخفی میدارند وبا وجدان ترین انسانهای که مورد تجاوز قرارگرفته اند درجامعه بی وجدان ومنفور شناخته شده اند این وظیفه روشنفکران است پرده از روی جنایات بردارند ومردم خود را در رابطه کمک بدارند از زندگی برباد رفته زنان داستان ها وقصه های بنویسند

برای مطالعه بقیه و داستان به ادامه مطلب بروید!

ادامه مطلب …

تقوا و پرهیزگاری ، داستان پند آموز و زیبا پسر و دختر دانشجو ، مبارزه با نفس

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 7th جولای 2011
داستان زیبا پند آموز پسر و دختر دانشجو

داستان زیبا پند آموز پسر و دختر دانشجو

دانشگاه ما تقریبا با فاصله نه چندانی از شهر دور بود البته این دوری از مرکز شهر بود اما جای که دانشگاه ما قرار داشت هم برای خودش تقریبا جای بود که میشد نامش را ولسوالی گذاشت دانشگاه جای متوسطی بود و آرام ، گر چه دور بود اما بخاطر قدامت 40 ساله اش همانجا ماندنی شد

رفت و آمد به دانشگاه از شهر بسیار سهل بود چون وسایل رفت و آمد زیادی در اختیار دانشجویان بود سر وقت میامدند و میرفتند

در یکی از همین روزها بعد از تعطیلی دانشگاه یکی از کلاس ها جلسه ای داشتند که کمی طول کشید بعد از اتمام همه دانشجویان رفتند که پسر و دختر جوانی که با هم همکلاس بودند بطرف درب خروجی میرفتند دختر باید میرفت شهر چون خانه ایشان آنجا بود دختر در حال پیدا کردن وسیله ای بود تا خود را به شهر برساند اما مثل اینکه هیچ وسیله ای نبود دیگر کم کم هوا تاریک میشد و دختر هم نگران شده میرفت همه میرفتند خانه هایشان که در همان نزدیکی بود

همکلاسی دختر همان پسر که همانجا بود دختر را دید او هم نگران دختر شد و رفت پیشش و او را دعوت کرد تا با خانه اش برود چون به گفته او هم دختر تنها بود هم هوا تاریک بود و برای دختر خوب نبود آنجا باشد اما دختر قبول نمیکرد و انکار میکرد آخر دختر هم حق داشت چون پسر را نمیشناخت و نمیتوانست با او برود اما پسر گفت:

-با من بیا تا خانواده تو به سراغ تو بیایند

دختر مجبورا قبول کرد رفت به خانه پسر که در همان نزدیکی بود وقتی به خانه رسیدند پسر اتاقی را به دختر نشان داد که میتواند آنجا بخوابد و پر هم رفت اتاقی دیگر … چند مدتی آنها از هم جدا بودند که شوری در دل پسر پدید آمدغریزه ای بود که تا به حال چنین قدرتی را اصلا ندیده بود چنان وجودش را سخت میفشاراند

میخواست فریاد بزند صدای در وجودش طنین می انداخت که:
-برخیز کاری را بکن که باید انجام بدهی تو قدرت داری حالا زمان در دست توست
پسر دیوانه وار خودش را از درون میخورد دختری تنها در خانه اش بود و خودش هم جوان و پر از خدرت و نیرو که هر کاری کرده میتوانست چندین دفعه میخواست برود و کار را تمام کند
و دختر او حالش بدتر بود هیچ خواب به سراغش نمی آمد هر لحظه ترس چشمانش را میگرفت که نکند پسر آمده و کاری انجام دهد نکند پسر کدام دیوانگی کند . پسر هر لحظه فشار بالایش بیشتر میشد و شیطان بیشتر بالایش غلبه میکرد که طاقتش سر آمد و رفت شمعی را آورد و روشن کرد وقتی شمع را روشن کرد انگشت کوچک دستش را روی شعله شمع قرار داد چند لحظه ای گذشت تا انگشتش به سوختن گرفت انگشت کوچکش را دور کرد و انگشت بعدی را گرفت روی شعله شمع . به همین منوال انگشتان هر دو دست خود را روی شعله آتش قرار داد و انگشتان سوخته را با تکه پیچاند و خوابید
صبح شد وقتی از خواب بیدار شد آمد بیرون پدر دختر را دید که با چهره ای خشمگین آمده جویای دختر خود شد وقتی دخترش آمد مرد بطرف دختر جوان خود و پسر جوان دید ترس در چهره اش تلبید فکر کرد که مبادا شیطان رخنه بین اینها انداخته باشد هر چی فکر میکرد باز هم نمیتوانست قبول کند که پسر و دختری جوان شبی تنها باشند و شیطان کاری نکند که بطرف پسر آمد و سیلی محکمی برویش زد
پسر جواب داد:
دیشب شیطان غوغای عظیمی در دلم بر پا کرد که اگر لطف پروردگار نمیبود شاید در گردابش غرق میشدم
بعد انگشتانش را نشان داده و ادامه داد:
-دیشب شمعی را روشن کردم و انگشتانم را روی شمع قرار دادم هیچ یک از انگشتانم طاقت شعله کوچک شمع را نداشتند پس پیش خود فکر کردم زمانی که من طاقت شعله شمع را ندارم آیا چطور خواهم توانست شعله عذاب خداوند را تحمل کنم این شعله که هفتاد مرتبه رحمت خداوند بر آن تابیده اینقدر سوزش زیاد دارد آن شعله را چطور میتوانم تحمل کنم پس شیطان را دلم خاموش ساختم و خوابیدم
مرد که تحت تاثیر حرف های پسر قرار گرفته بود او را سخت در بغل خود فشرد و گفت هیچ شکی ندام که تو یکی از اولیای الله هستی من به تو افتخار میکنم و هیچ ترسی ندارم که دخترم دیشب اینجا صبح کرده است

داستان بسیار زیبا عاشقانه و رمانتیک شش خطی گریه دار

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 2nd جولای 2011
داستان زیبا عاشقانه رمانتیک

داستان زیبا عاشقانه رمانتیک

 

 

این داستان واقعن که زیباست. 

==================== 

 

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…

بعد از یک ماه پسرک مرد…

وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…

دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…

میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد . 

 

 

==== 

 

این داستان به این معناست که نه دخترک میدونست که پسرک دوستش داره و نه پسرک میدونست که دخترک دوستش داره. 

نطر یادتان نرود لطفا

گفته ها و شعر های زیبا از دکتر علی شریعتی

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 8th ژوئن 2011
dr ali shariati

dr ali shariati

دوست دارم با كفشهايم راه بروم و به خدا فكر كنم تا اينكه به مسجد بروم و به كفشهايم فكر بكنم!!

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم… اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم… اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم… اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! … نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي

زن عشق می کارد و کینه درو می کند….

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر….

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی …..

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ……..

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …………

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ……….

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ………

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ………

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ……..

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ………

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد…..

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد …….

« دکتر علی شریعتی »

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یك جوشش كور است• و پیوندی از سر نابینایی .اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت ، روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند ، بی ارزش است• و دوست داشتن از از روح طلوع می كند و تا آنجا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز با آن اوج می گیرد .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت• راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در، دریا شنا كردن.
عشق بینایی میگیرد و دوست داشتن بینایی می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال نامطمئن ، و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است كه ((هواداران كویش را چو خان خویش دارند ))
حسد شاخصه عشق است ، چه عشق معشوق را خویش می بیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور است .و دوست داشتن ، ایمان است و ایمان یك روح مطلق است، یك ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست .
عشق رو به جانب خود دارد و دوست داشتن رو به جانب دوست . دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خودم را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد.براستی كه دوست داشتن فراتر از هر چیز است

دکتر علی شریعتی

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را “تنها” بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست “تنها” خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
یاد “تنهایی” را در سرت زنده میكند

“تنها” خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

” تنها” بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را احساس کردم

دکتر علی شریعتی


Rasool Obaidy دارای حق کپی رایت می باشد .