شعر بسیار زیبا و عرفانی از پروین اعتصامی ، گفت و گوی محتسب با مست

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 3rd سپتامبر 2011

شعر بسیار زیبا و عرفانی از پروین اعتصامی

مست و هشیار

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

رمان عشق مرا کسی خواند ( رمان عشق من ) شعر زیبا عاشقانه و رمانتیک

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 20th آگوست 2011

رمان عشق مرا کسی خوانَد

که در سینه عشق کسی رانَد

رمان عشق من رمانی دردناک است

خواند آنکس که دلش چاک چاک است

عشق من سراسر غم و درد بود

عشق من داستان زندگی سرد بود

عشق من پرده ظلمت شب بر آفتاب

عشق من تپش دل بیمار و خراب

آخر عشق من … عشق من پایانی ندارد

داستان عشق من دردیست که درمانی ندارد

شاعر : رسول عبیدی

باز چشمان تو در خوابم آمد ( گریه و تنهای ) شعر زیبا عاشقانه و رمانتیک

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 20th آگوست 2011

باز چشمان تو در خوابم آمد
لحظه ای گریه و تنهای سراغم آمد
بگرفت ز من لبخند خوشی را
باز سیل اشک به چشمانم آمد
من بودم و اشک و غم و تنهای
آن عشق دل انگیز به یادم آمد
خواب ز چشمانم رفت و من بیخواب
یاد عشق بر دل دل رانم آمد
یاد آن عشق که سالها با او زیستم
رعشه ای بر دل بیمارم آمد
باز آه ای عشق من باز آه
ترس تنهای باز به جانم آمد
چه بد کردم خدایا چه عشقیست
آخر این عشق مرا زیانم آمد
دیگر نخواهم ترا برو ای عشق
که دیگر زندگی به کامم آمد

شاعر: رسول عبیدی

چشم دل انگیز تو ( چشم تو ، خواب من ) شعر زیبا عاشقانه و رمانتیک

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 20th آگوست 2011

چشم دل انگیز تو

خواب شب من بود

خواب شب من

چشم دل انگیز تو بود

لیک دیگر آن چشمان دل انگیز

خواب کس دیگری شد

‍‍…..

خوشا چشمانی که

چشم تو را مهمان است

خوشا خوابی که در

چشمان تو پنهان است

حیف که رفت ز آغوشم

چشم تو خواب من

دیگر باز نیاید

این دو گوهر ناب من

کاش

مهمان دو چشم تو

من باشم

کاش

هم آغوش خواب تو

من باشم

بر نمیرسد نمیرسد

دیگر این رویای تلخ من

ahu

شاعر : رسول عبیدی

آنشب که بی تو بودم در های هوی باران ، شعر زیبا عاشقانه و رمانتیک

ارسال شده توسط Rasool obaidy در 7th جولای 2011

آنشب که بی تو بودم در های هوی باران
چشم به اشک تر شد چو چشم چشمه ساران
آواز خیس باران در کوچه های غمگین
آرام شب شکسته از گریه های باران
مهتاب هم نهانی از پشت ابر سر داد
آواز گریه اش را از بخت بد به یاران
در آن هوای دلگیر با من فقط خدا بود
آن راز را من نگفتم حتی به راز داران
در خواب باز دیدم من چشم دلکش ات را
دلتنگ باز گشتم چون ابر در بهاران
هر شب ستاره باران بی تو هوای چشمم
بی تو هوای چشمم هر شب ستاره باران
با داغ تو نشاندم این روزگار خونین
راه دلم گرفتم چون سنگ بر مزاران
روزی اگر نباشی در کنارم ای دوست
ای کاشکه نتابد خورشید کوهساران


Rasool Obaidy دارای حق کپی رایت می باشد .